کبود می شود این بازو
سیاه می شود آن تن
چو شیشه می شکند
این مرد
چو غنچه می فسرد آن زن
و خون چو چشمه،
ز هر زخم می زند بیرون.
ببین،
زمین و زمان سرخ است
و تارو پود وطن سرخ،
از تراوش خون؛
ببین که جهل مسلـّح
چگونه دست می افشاند
و پای می کوبد،
بروی لاشه ی " قانون"
و شور و آشتی شهر را
چگونه می آشوبد،
در آستان جنون.
جوان،
ولی
چون کوه،
سترگ و سبزو تناور
در ملتقای ظلمت و نورایستاده است
و گوهر گرامی جان را،
ـ در رهگذار شادی و آزادی ـ
سهراب وار بر سر دستان نهاده است.
نگاه کن!
دختر هنوز،
یک گل زصدگلش نشکفته است
و در دلِ جوان و برومندش
صدها هزار امید نهفته است.
اما جهان ما را،
اسطوره ی مقاومت سبزش
در حیرتی عظیم نشانده است.
آری،
این شیردخت خونین
پشت شکنجه را
در جنگ تن به تن
به خاک رسانده ست.
****
چو شاخه می شکند
این دست.
چو کاسه می ترکد
آن سر
و تیر می کشد این زخم،
ـ زخم صد ساله ـ
فواره می زند خون،
در چار راه ها
اما وطن سرانجام،
آزاد می شود.
انتشار در وبلاگ قبلی 9 دی 88